نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش بحال روزگار

نقل است پیری فرزانه با موئی سپید (عمو نوروز) در لحظۀ تحویل سال نو بر خانۀ مردمان گذر می کند و عطر بهار می افشاند. چون سال تحویل شود آرزوهای نیک مردم را به خاطر می سپارد. پس هر گاه در لحظۀ تحویل سال نو خنکی ملایم نسیمی را بر گونۀ خود احساس کردید، بدانید و آگاه باشید که آن پیر فرزانه به دیدارتان آمده است. مقدمش را گرامی دارید که مهمانی بس عزیز است زیرا سال نو را چون هدیه ای بس گرانقدر به شما ارزانی می کند.در هزارتوی تاریخ ایران که فرو می روی سرگشته می مانی از شگفتی های سرگذشتش، چگونه می توان بر سر چهارراه پیوندی خاور و باختر جهان باستان بود و از چهارسو در برابر یورش دشمنان ایستاد و همزمان از درون جوشید و جوانه زد و شکوفایی تمدن خویش را به رخ کشید و رشک همگنان را بر انگیخت.

هم كلاسي

 

دوستان همكلاسيم پنج نفرند البته پسرا،با يكيشون خيلي صميمي ام وخاطرات زيادي باهاش دارم تو راهرو بوديم مي خواستيم از راه پله بالا بريم استاد فلاح(استادي بود كه با پسرابد بود سر كلاس از پسرا اسم شهرامو بلد بود زياد صداش ميزد) با چند تا از خانما از بالا مي اومدند كه شهرام اسممو صدا زد و گفت رضا نگاه :

مي خواست چند تا پله را با هم يكباره بپره پاش ليز خوردو جلوي استاد و بچه ها نقش بر زمين شد خنده ها شروع شد حالا من بجاي اينكه دستشو بگيرمو بلندش كنم پيشش نشستمو دارم مي خندم چون قبلش منو صدا زده بود به زمين خوردنش به ذهنم مي اومد . حالا شهرام اومده دست منو ميگيره ميگه بيا بريم سر كلاس  .يادمه كلاس جبر بود كلاسي بي حال و خسته كننده  اما اون جلسه  براي ما خوب گذشت با كوچكترين نگاهي به شهرام خندم ميگرفت  بجز از من بعضي از بچه هاي كلاس هم كه ماجرا رو ديده بودند مي خنديدند .

شهرام -رضا

عكس در ادامه مطلب

هجران

ادامه نوشته