مي
مي نوش


+ نوشته شده در شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 11:13 توسط رضا شمسي
|
يه شعر از ف.مشيري
دو چشم خسته اش از اشك تر بود
ز روي دفترم چــــــون ديده برداشت
غمي روي نگاهش رنگ مي باخت
حديثي تلخ در آن يك نظر داشت
مرا حيران از اين نازكدلي كرد
مگر اين نغمه ها در او اثر داشت؟
چرا دل را به خاكستـــــــر نشانيد؟
اگر از سوز پنهانش خبر داشت
نخستين بار خود آمد به سويم
كه شوقي در دل و شوري به سر داشت
سپردم دل به دســـت او چو ديدم
كه غير از دلبري چندين هزار داشت
دل زيبا پرست من ز معشوق
تمناي نگاهي مختصر داشت
نگاهش آسماني بود ولي افسوس
كه در سينه دلي بيداد گر داشت
