صبر
ف. مشيري
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
تو چیستی که من ز موج هر تبسم تو
به سان قایق سر گشته رو به گردابم
چه ارزوی محالی است زیستن با تو
مرا همی بگذارند یک نفس با تو
به من بگو مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو برو در دهان شیر بمیر
هر انچه خواهی ز من بخواه
صبر مخواه
که صبر راه درازی است
به مرگ پیوسته است
تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته است
همه وجود تو مهر است و پای من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۷ ساعت 7:16 توسط رضا شمسي
|


سلام دوستان من رضا شمسی دبیر ریاضی ریاضی هستم به طراحی وخطاطی علاقه زیادی دارم و دوست دارم نظرتون در مورد خطهایی که نوشتم بدونم پس